• یکشنبه ۲۳ مهر ماه، ۱۳۹۶ - ۰۹:۱۵
  • دسته بندی : فرهنگی و هنری
  • کد خبر : 967-1193-5
  • خبرنگار : 17
  • منبع خبر : رشت

یادداشت مسئول تنها کتابخانه گویا و بریل استان گیلان؛

فردایی که ساختم

مسئول کتابخانه عمومی گویا و بریل خاتم الانبیا(ص) رشت به مناسبت (23مهر) روز عصای سفید در یادداشت خود با اشاره به سختی های زندگی یک روشندل از خاطرات و تجربه های شخصی خود می گوید.

به گزارش ایسنا منطقه گیلان، زهرا خسروی، مسئول کتابخانه عمومی گویا و بریل خاتم الانبیا(ص) رشت به عنوان تنها کتابخانه ویژه روشندلان و کم بینایان استان گیلان به بهانه فرارسیدن23مهر، روز عصای سفید یادداشتی نوشت و با اشاره به سختی های زندگی یک روشندل به خاطرات و تجربه های شخصی خود پرداخته است.

از روزی كه دنیا را كم رنگ‏تر از دیگران یافتم، تلاش كردم خود پررنگ شوم تا به كم رنگی غلبه كنم. در این راه بسیار سخت، گاهی به شدت به زمین می‏خوردم به طوری‏كه به جای استخوان‏هایم، دلم زخمی می‏شد و هر بار شدیدتر از گذشته می‏شكست؛ به حدی كه دیگر توان هیچ ضربه‏ای را نداشت، اما من دوباره بر می‏خواستم و دستم را به زانوان زخمی‏ام می‏گذاشتم و تمام نیروی  خود را  برای رسیدن به مقصد به كار می‏گرفتم. افت و خیزهای زندگی گاه از سرعت انسان برای رسیدن به هدف می کاهد اما این اراده است که می تواند پیروز باشد اگر که قوی شده باشد.

اولین روزی كه به مدرسه رفتم، با دنیایی جدید و تازه آشنا شدم. دنیایی كه از حمایت بی‏حد و حساب خانواده خبری نبود. دنیایی كه پر از سنگ و چاله های عمیق سر راهم بود گاه سنگ ریزه ای آهی از نهادم برمی آورد و گاه خود را در میان چاهی می دیدم و آن وقت بود كه زندگی روی سخت خود را به من نشان می داد باید خود را در این دنیا به هر نحوی  بود حفظ می‏كردم. كودك بودم و قدرت جسمی و روحی‏ام بسیار اندك و ضعیف. دستانم توان برداشتن سنگهای بزرگ مقابلم را نداشت شانه هایم از بار سنگین مشكلات گاه سخت آزرده می شد.

تخته سیاه برای من همیشه سیاه بود، چه نوشته داشت و چه وقتی كه نوشته نداشت. عینك كلفت ذره بینی‏ام گاه مورد تمسخر كودكان هم سن و سالم قرار می‏گرفت. بعضی وقت ها معلم‏ها دلشان برای من می‏سوخت و پس از توصیه به رفتن به نزد فلان دكتر و متخصص سرانجام پیشنهاد می‏كردند: بهتر است مراقب باشی و درس و كتاب را كناری بگذاری تا دنیا برای تو بی‏رنگ نشود؛ اما این صحبت‏ها دل مرا بیشتر به درد می‏آوَرد. آخر اگر درس هم نمی خواندم پس چگونه می توانستم خود را برای مبارزه با مشكلات زندگی مجهز كنم حتی برخی از نزدیكان هم با ترحم برای این كه نشان دهند دل‏شان به حال من می‏سوزد به پدرم پیشنهاد می‏كردند مرا از درس و مطالعه دور كند، تا بیشتر از این آسیب نبینم. اما پدرم همیشه می‏گفت: آینده‏ی این دخترم روشن‏تر از همه‏ی فرزندانم است. شاید باور نكنید این كلام قدرت جادویی در من ایجاد می‏نمود و وقتی پدرم را در هر مرحله از زندگی‏ام حامی خود می‏دیدم با انگیزه‏ی بیشتری به راه خود ادامه می‏دادم.

پدر و مادر اولین كسانی می باشند كه می توانند سنگ بنای اعتماد به نفس كودك خود را بگذارند اگر آن ها از شرایط فرزند خود درك درستی داشته باشند و خود نیز به دور از احساسات نادرست همراه و همگام كودك خود باشند فرزند نیز می تواند با تكیه به آن ها از پله ترقی بالا برود. خانواده مهمترین و اصلی ترین بنیانی است که شخصیت فرد در آن ساخته و پرورش می یابد. همیشه افرادی که خانواد های همراه و همگام  دارند راحت تر بر مشکلات خود غلبه می یابند و این مطلب درباره  افراد دارای معلولیت بیشتر صدق می کند. دادن مسئولیت به فرزند معلول و آماده نمودن او برای یک زندگی مستقل وظیفه هر خانواده ای است.

از سد مدرسه با تمام سختی‏هایش به طوری‏كه قابل تصور خیلی‏ها نیست، گذشتم. فقط كسانی كه مشكل مشترك من را دارند، متوجه عمق بی‏قراری‏هایم شده و می‏فهمند که من از چه حرف می‏زنم و شاید آن را لمس هم كرده باشند. بعد به سد عظیم كنكور رسیدم. حالا دیگر كمی كه نه، خیلی از گذشته قوی‏تر شده بودم دیگر نه تنها سنگریزه ها با پاهایم الفت پیدا كرده بودند حتی چاها نیز برای من تاریك به نظر نمی رسیدند به نظرم آن ها نیز به من عادت كرده بودند  و  حالا انگیزه‏ی بیشتری برای حركت به جلو داشتم.

قبول شدن در كنكور كه جای خود دارد نگرانی از آزمون با تمام موانع و مشكلاتش  از قبیل نبود  منشی مناسب جهت خواندن سوالات كنكور و کمی فرصت،  هنوز لزه بر اندامم می آورد  بالاخره از دانشگاه فارق‏التحصیل شدم. حال که با این همه موانع درس و دانشگاه را تمام کردم چه کار کنم؟ آیا می توانم پس از این همه تلاش انسان مستقل باشم؟ همیشه به خاطر این که مستقل باشم تلاش می کردم و شاید بزرگترین انگیزه ی من برای حرکت به سمت هدف استقلال بود می خواستم برای ساختن فردای بهتر ازهیچ کوششی فروکذار نکنم.و شاید اینگونه اندکی از لطف خدا و محبت خانواده را جبران می نمودم.

از هفت خوان یافتن شغل كه ماجراهایی کم از هفت‏خوان رستم ندارد، گذشتم. به شغل كتابداری رسیدم. زندگی با كتاب همیشه مایه‏ی آرامش من بوده و هست. امروز كه این مطلب را می‏نویسم شانزده سال است در این جایگاه که در باور خودم بسیار رفیع می باشد، خدمت می‏كنم‏. با خواست خدای متعال علاوه به خدمت به عموم كتاب‏خوانان و كتاب‏دوستان‏، به دوستانی‏ شاید بهتر است بگویم هم قشر و هم سنخ خود خدمت می‏كنم‏ .

و اکنون پس از شانزده سال ‏وقتی به گذشته شغلیم می نگرم می بینم كه اعضای خوب و با استعداد این كتابخانه با همت و اراده بلند خود به مراتب بالای تحصیلی و علمی دست یافته اند افتخار می كنم.

امروز که من در خدمت شما هستم با عنایت خدای مهربان توانستم بر موانع زندگی پیروز شوم و راه زندگی را برای خود هموار سازم و  کارشناسی ارشد ادبیات فارسی می باشم و در شهری دور از خانواده تشکیل خانواده دادم و با آموزش های مادرم توانستم برای زندگی خانوادگی نیز آماده باشم و اکنون دو فرزند دارم که بی شک فکر می کنم فرزندان من نیز باید به مادر خود افتخار نمایند که اگر چه بسیار سخت ولی توانسته است در راه زندگی محکم قدم بردارد و راه آینده بهتر را برای آن ها نیز روشن کند.

فکر می کنم مهمترین دست آورد زندگی یک انسان داشتن یک احساس خوب و رضایت از زندگی است که من به لطف خدای متعال از آن برخوردارم.


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: